مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
670
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
وتحدّثوا في ترك القتال ، فبعضهم يوافق ، وبعضهم يقول : إن ولّينا ركبنا السّيف ، فلا نمشي فرسخاً حتّى لا يبقى منّا واحد « 1 » ، وإنّما نقاتل حتّى يأتي اللّيل ونمضي . ثمّ تقدّم عبداللَّه بن عوف إلى الرّاية ، فرفعها ، واقتتلوا أشدّ قتال « 2 » ، فقتل جماعة من أهل العراق ، وانفلت الجموع . « 3 »
--> ( 1 ) - في « ف » : أحد منّا ( 2 ) - [ الدّمعة السّاكبة : « القتال » ] ( 3 ) - وبه روايت مجلسي چون عبداللَّه به قتل رسيد ، آن جماعت كه أشارت رفت ، از مردم بصره ومداين به يارى مردمعراق برسيدند ، قلوب مردم عراق استوار گشت ، همه انجمن شدند ، تكبير براندند وميدان قتال را گرم كردند . رفاعةبن شدّاد روى به صفوف شام نهاد وبا قلبي استوار وآهنگى پايدار اين شعر باز خواند : « يا ربّ إنِّي تائب إليكا * قد اتّكلت سيّدي عليكا قدماً رجوت الخير من يديكا * فاجعل ثوابي أملي إليكا » اينوقت نايرهء قتال اشتعال گرفت ، ابطال رجال جدالى سخت ونبردى استوار بپاى بردند ، چندان كه آثار ضعف وسستى در مردم عراق پديدار گرديد ووهمى در ترك قتال مقال رفت . وابناثير گويد : چون عبداللَّهبن وال به عزّ شهادت اتصال يافت ، مردم عراق نزد رفاعةبن شدّاد شدند وگفتند : « اينك حامل رايت تويى ، برافراز وبه ميدان قتال بتاز . » رفاعة گفت : « بهتر آن است كه اكنون دست از جنگ بازداريم وساز مراجعت گيريم ، شايد خداى تعالى ما را به جماعتى مساعدت فرمايد تا سزاى ايشان را باز دهيم . » عبداللَّهبن عوفبن احمر گفت : « سوگند با خداى اگر هم اكنون باز شويم ، ايشان از دنبال ما بتازند ، بر دوش وبر ما برآيند ويك تن را زنده نگذارند . اگر كسى نجات يابد واز چنگ اين مردم نابهكار فرار جويد ، به دست اين جماعت اعراب نابههنجار گرفتار آيد وايشان محض تقرب به اين جماعت ، اورا به ايشان آورد تا با دو دست بسته گردن زنند . اينك آفتاب رو به غروب كردن وسر به كوه بردن است . چندى با ايشان بگرديم ، دستى به جنگ بسائيم ، چون ظلمت شب پرده بياويزد ، در همان آغاز شب بر مراكب خويش سوار شده ، آسوده جانب مراجعت گيريم وهر مردى ببايست رفيق خود را يا زخمدار خود را با خود حمل دهد وبه هر سوى روى كنيم ، بايد به جمله شناخته بداريم . » رفاعة گفت : « رأيي نيكو وانديشهء صحيح آوردى . » آنگاه رايت را برگرفت وبه قولي عبداللَّهبن عوف ، رايت قتال برافراشت وبا مردم شام چنان جنگى به پاى آورد كه هيچ كس را گمان نميرفت . مردم شام بر آن عزيمت وعقيدت بودند كه از آن پيش كه آفتاب سر به تيغهء كوه كشد ، جمله را با تيغ بگذرانند وروز ايشان را نابود نمايند . لكن از شدت بأس وقوت قتالِ مردم عراق به آرزوى خويش دست نيافتند وعبداللَّهبن عزيز